یه مصاحبه با برایان :
راستی گذشته از جدی دیروز برایان زنگ زده بود.بعد از اهوال پرسی معمول و فحشهی قبل صحبت اینارو با هم گفتیم.
گفتم: بچه شین رو دیدی؟؟چه شکلیه ؟؟
گفت: من چه بدونم بچه شین چه شکلیه هی بهش میگم داداش عکس اون (با عرض پوزش و بقول ترکها)گودوخت رو بفرست ما هم روی ماه این مه جبین رو یه سیری بکنیم بابا .میگه نه داداش من که بچم رو از سره راه نیاوردم بدم توی ایکبیری ببینیش فردا چش بزنی طفل معصوم چپ و چلاق بشه یا شوهر کور وکچل گیرش بیاد...
هادی:مگه تو بچت بدنیا اومد به اون نشون ندادی؟؟
برایان:نشون دادم بابا اصلا زنم که زایید زرتی بچرو ورداشتم بردم پیش این برو بچز گفتم بچرو ببینید حال کنید لا مصب بچه نبود فرشته بود .حالا آقا واسه ما بازی در میاره .ای بخشکی شانس...
هادی :راستی کرری چی شد دیگه نمیگیریش؟؟
برایان:نه بابا مگه مخم گو..ده که برم بگیرم دلتا بهاین خوشگلی به این جیگریه برم دوباره اونو بگیرم یه بچه دیگه بندازه تو بغلم چیکار تازه معتاد هم شده من زن معتاد نمی خوام.
هادی:می خواد ترک کنه ها؟؟
برایان:حالا من بهونه میارم تو دیگه ضد حال نیار جون هادی قاطی میکنما اصلا معضلات خانوادگی من به تو چه مربوط؟؟
هادی:مثلا ما عمریه با هم رفیقیم این همه با هم عرق خوردیم این همه با هم کافه رفتیم به من ربط نداره؟؟
برایان: ببخشید جون تو شب بود سیبیلاتو ندیدم..
هادی :حالا یه چیز جدی !واسه چی کرری رو تلاق دادی راست حسنی بگو.
برایان:میدونی هادی جون تو که غریبه نیستی تو خیلی چسهاش بوی بدی میداد واسه همین من همش مجبور بودم از اتاق خواب فرار کنم و البته دلتا هم بد تیکه ای نبود البته این آخری ها کرری هی از من بهونه میگرفت.
هادی :انگار دیگه وقت نداری فقط اگه نیکول کوچولو رو دیدی یه ماچ گنده ازش به جای من بکن.
برایان:اا می خوای ایدز بگیره به جای تو بوسش بکنم؟؟ولی باشه حتما .خداحافظ.
هادی:خداحافظ.
اینارو کوچولو کردم هر کی نخواست چشش نخوره ولی باید توجه کنید اینو تقریبا من از یه سایت دزدیدم و برداشتم رو از اون مصاحبه نوشتم البته به فارسیه دوستانه کاری نداریم اون مصاحبه راست بود یا دروغ ولی من با همه شوخی دارم وست لافی ها که به نظر خودشون آدمای آدین از دست شوخی های من مرده ها و پیغمبرا هم در امان نیستن .زندگی همش یه بازی و من سعی می کنم این بازی رو یه بازی شاد نشون بدم(البته اگه حسش باشه).
شما مثل چند سال پیش من انقدر وست لایف رو بردید بالا انقدر شیرینش کردید که یواش یواش مثل خیلی ها که دیدم دلتون رو میزنه .خیلی ها نزدیکتون هستن که از بس وست لایف رو بزرگ کردن حالا از وست لایف خوششون نمیاد چون به خودشون دروغ گفتن و وقتی دروغشون رو فهمیدن بدشون اومده.
پس به خودتون دروغ نگید .وست لایفی ها چند تا پسرن که مشروب می خورن دختر بازی می کنن عشق می کنن سیگار هم میکشن و البته تنها فرقی که با بقیه پسرا دارن اینه که صدا شانس و قیافه بهتری دارن.برایان هم که تکلیفش کاملا مشخصه سیگار میکشه به الکل اعتیاد داشته دست گلهای زیادی هم به آب داده و خیلی هم بی ادبه پس از من نخواین اونهارو بپرستم یا براشون دخیل ببندم اونها اصلا فرشته نیستن ما بزرگشون کردیم .پس در نتیجه زیاد جوش نزنید چون من مجبور میشم اونور سکه افکارم رو رو کنم که معمولا خوشایند نیست.
خوش باشید و وستلایفی.
مسابقه دارم براتون:
از چه شوئی از وست لایف کمتر خوشتون میاد یا کمتر نگاش می کنید .
من از I have a dream خوشم نمیاد یعنی از همون اول باهاش حال نمیکردم.شما چی.جواب ندید شاکی میشم.
خوب باید بگم که مثل همیشه آف هام پاک شده و هیچ انتظاری از اون لحاظ از من نداشته باشید.
اول بگم که می خوام برم سر کار یه کار با کلاس تو مایه های حمالی ...
بعد هم باید بگم که چی بگم؟؟؟
خوب خبر خواصی از وست لایف ندارم ولی باید بگم اون داستان قبلیه رو تکمیل کردم چون اون داستان اولیه فقط موضوش تو ذهنم بود قلمشون با هم فرق میکنه اولش رو سعی کردم تکنیکی و احساساتی بنویسم ولی قسمت دومش رو بیشتر سمبل شد به کوچیکی من و بزرگی خودتون ایشالا که میبخشین.
این قسمت اول که به نظر خودم اگه همینطوری پیش میرفت یکی از بهترین داستانهام میشد.
شب بود هوا خیلی تاریک بودی هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود...
بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد...
اینم ادامه داستان:
...
آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی که خون ازش می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه نگاه به اطرافش کرد هنوز صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی که توش یه عالمه سلولهای عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری برای دفن عشق مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق تق "یاد اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق تق"و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون برسه ، آخه اون همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600 تا از این ضربه ها رو توی مخش می شمورد و وقتی به هم می رسیدن انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو تو آغوش می گرفتن و لباشون رو از هم جدا نمی کردن انگار یه چسب جادویی اونهارو بهم چسبونده بود...
تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی سریع تر و با شدت می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش رو توی محیط سرد وتاریک و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد به کار کردن ...
اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد نمیشد تا اگر یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره متولد شه و دوباره خونش رو مسموم کنه و دوباره ...
با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم بیشتر از اونچه لازم بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از خونی که روش ریخته بود کاملا قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای "تاپ تاپ" قلبش که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی فضای تاریک پیچیده بود.
عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین بار به لبهای سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که قلب اونو از جا میکند، این بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی سرد و بی روح رو داشت.
آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش کرد ،این اون عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما عرق میکرد این همون عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟این همونی نیست که چشماش زندگی اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه !
ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده .
هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش خواسته بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد خاکها رو ریخت روی جسد عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی کشتنش نه...
کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه کنار قبر نشست شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره میزد حالا توی محوطه تاریک و مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای "تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای اون عشق لعنتی ،برای همه تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد ،برای روزها و لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای...
شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه ولی در نیمه شبه قلبش همه چیز تاریکه...
( این شناسنامه داستانه که خودم طراحیش کردم به نظر خوبه که داستانام از اینا داشته باشن)
نوع داستان :تخیلی
نویسنده:خودم
درصد واقعیت بکار رفته :%20
رنگ :کاملا سیاه
(کد رنگ :0F0F0F)
امتیاز : 4/10
در مورد این داستان دومیه هم به طرز فجیهی تشکم (یعنی تو شکم یا دو به شکم) که اون بد بخت شخصیت اول داستان رو به طرز فجیهی بکشم مثلا از ساختمون بندازمش پایین یا به خیر خوشی بدمش دست یکی دیگه واسه همین ادامش رو نذاشتم البته قسمت دومش رو نوشتم که تو اینی که نوشتم از ساختمون خودش رو پرت میکنه پایین مغزش متلاشی میشه و مویرگهاش رو زمین کشیده میشه اما چون میترسم قلبتون ضعیف باشه نذاشتم در ضمن فکر کردم نمیشه توی هر داستان یکی رو کشت که درسته قصاص نداره ولی بالاخره شور میشه ...
بعدش هم باید بگم که عزیزان من دیدی شیرینی زیاد می خورید چجوری میشید؟؟؟مثلا حلوا زیاد میخوری چایی شیرین یا هر آشغال شیرین دیگه ای رو که زیاد می خوری دلت رو میزنه؟؟
منم عشق و عاشقی دلم رو زده بد هم زده اسم عشق و عاشقی میاد بدنم مور مور میشه هر چی خوردم و نخوردم(حالتون بهم خورد؟؟)نه بالا نمیارم فقط هرچی خوردم و نخوردم یادم میاد یجورایی دلم بد جوری زده دیگه فکر نکنم داستان اینجوری بنویسم می خوم برم تو کار جنایی(اوع ع)یا حد اقل گل بلبل چون من اگه چند تا داستان عاشقانه دیگه بنویسم هر کی اینارو میخونه میره خودکشی میکنه گناهش میوفته پای منه بدبخت...
خوب دیگه چه حرف گفتنی دارم؟؟؟
خوب مونا جون برای این کاری که دوست شما می خواد بکنه باید بره یه شرکت که هاست و دامین می فروشه چون فیلم واقعا حجم زیادی داره و تجارت توی ایران خیلی گرون تموم میشه نظر منه اینه که با ژست کار کنه یعنی یه سایت بزنه لیست فیلم هاشو بذاره هر کی خواست سفارش میده و فیلم میره در خونش و ژستچی ژول بسته رو میگیره این آسون ترین راهه ولی اگه اسرار داره که آپلود کنه تا ملت دانلود کنن باید بگم بطرز فجیهی نیاز به هاست داره و یه سرعت فوق والعاده بهد هم اصلا کاری نداره این کار که هر کسی به اندازه ژولش دانلود کنه این رو برنامه های SQL به راحتی انجام میدن حتی اچ تی ام ال هم میتونه با یه رمز ساده قضیه منتفی میشه هر کی ژول داد رمز رو میگیره.مثل سایت وی جی اسکورژیون که همه شو های وست لایف رو از اونجا می خرن.فکر میکنم توضیح کاملی نباشه ولی اطلاعات من انقدر جواب میده...
کاش اونموقع که عاشق بودم هزار تا داستان می نوشتم یه عالمه شعر میگفتم چون الان اصلا تمرکز نوشتن رو هم ندارم باورتون شاید نشه ولی من برای شما می نویسم و نه یه هدف مشخص من همیشه هدفم این بوده که واسه خودم بنویسم وقتی برای خودت می نویسی اصلا مهم نیست چی بنویسی ولی وقتی برای کسی می نوسی مثل ۳ .۴ ماه پیش خیلی بهتر میشه نوشت ولی حالا !!حالم از عشق و عاشقی بهم می خوره ولی یه عالمه داستانهای جور وا جور تو مخم چرخ میزنه اما حوصله نوشتن ندارم داستان مثل یه خمیر میومه هی باید بزنی تو سرش تا باز بشه من حوصله باز کردنشون رو ندارم...
راستی بچه ها من قول دادم شو نذارم تو سایت شما هم درکم کنید .باشه؟؟
دوستون دارم .برای همه لحظه های وست لایفیتون.